|
|
|
|
|
قابل توجه شعر خوانها يك سايت جالب براي شعر و نقد شعر خواندن
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:9 توسط مهدی فرهمند
|
|
||
|
|
|
|
|
امان از دست این شغـل 1 در حالی که سرش را پایین انداخته وزیر چشمی به تو نگاه میکند میپرسد: ــ میتونم بپرسم شغل شما چیه؟ تو هم که به کارَت حسابی مینازی با غرور میگویی: ــ عکاس خبری هستم ناگهان سرش را بالا می آورد در چشمهایت نگاه می کند و با تعجب میپرسد : ــ عکاس خبری؟! نگاهش مثل تیری است که به قلبت مینشیند ، دلت هُرّی میریزد ، اینبار تو سرت را پایین میاندازی ، خودت را جمع وجور میکنی و انگار که بخواهی چیزی را توجیه کنی می گویی: ــ اِ ... یعنی خبر نگار عکاس ... یعنی عکاس روز نامه ، یا... چطوری بگم هروقت در هر جایی اتفاقی بیفته یا خبری بشه ما باید فورا خودمون رو برسونیم اونجا و ازش عکس بگیریم ، یکی از ویژگی های کارمون اینه که وقت و زمان مشخصی نداره . کارمون خیلی مهم و حساسه . نه؟ ــ یعنی کار شما وقت و ساعت مشخصی نداره ؟ سرت را با لا می آ وری ، به سختی در چشمهایش نگاه می کنی ، در حالی که روسری اش را مرتب میکند سرش را به سمت پنجره برمیگرداند و به حرفهایت گوش می دهد ــ نه دیگه . ممکنه که اصلا اون اتفا ق در یک شهر دوری رُخ بده و ما مجبور باشیم تا چند روز برای تهیه عکس اونجا بمونیم. در حالی که با اضطراب با گوشه های روسری اش َور میرود می گوید: ــ اینکه نمیشه . پس کِی به زندگیتون میرسید؟! تازه می فهمی که خراب کردی ، با دست پاچگی شروع می کنی به توضیح دادن و با ید یک جوری قضیه رو ماست مالی کنی. بعد از کلی توضیحات، او که انگار راضی نشده با مِن مِن می گوید: ــ ... ببخشید که اینو میپرسم ... درآ مد تون چطوره ؟ جامی خوری، اصلا انتضار نداشتی که همچین سوالی بپرسه نمی دانی چه به گویی ــ ببخشید به من حق بدید که بدونم در آمدتون چقدره ــ ... بله ، بله این حق شماست ... راستش درآمد ما هم مثل سایر کارمند هاست البته ، یخورده کمتر میدونید که الآن وضعیت روز نامه ها زیاد خوب نیست ، ولی... دختری که به سختی توانسته ای خوانواده ات را راضی کنی که به خواستگواری اش بیایند با بی اعتنایی به تو ، از جایش بلند می شود و می گوید: ــ با ید در این مورد با بابام صحبت کنم ببینم اون چی میگه . با خود می گویی، نکنه به خاطر شغلم قبول قبول نکنه .
2 ــ دیگه نمیخواد زحمت بکشی ، مهمون ها رفتن. ــ میگفتی نیم ساعت دیگه صبرکنند من خودم رو میرسوندم ــ ساعت یازده و نیمه چقدر دیگه صبر کنند؟ اینها که مثل تو الاف نیستن ــ چه کار کنم برنامه طول کشید . ــ همیشه همینه. نه مهمونی میتونیم بریم نه میتونیم کسی رو دعوت کنیم، توهم با این کار کوفتیت . همسرت گوشی را قطع کرده ، و تو مانده ای با یک دنیا شرمندگی از او و فامیل که بخاطردیدن فرزندت آمده بودند و احتمالا هر کدام با خود کادویی هم آورده بودند . تازه هنگام زایمان همسرت هم کلی از آنها قرض گرفته ای . پس حسابی برات بَد شده . از آن همه تاکسی ومسافرکش که تا ساعاتی پیش همه خیابان ها را اشغال کرده بودند خبری نیست و تو میدانی که تا یک ساعت دیگر هم به خانه نمیرسی. هر چند لحظه یک موتور سوار یا یک خودرو با چند سرنشین از کنارت می گذرند و تو کیف دوربینت را که از دور داد میزند کیف دوربین است، را سفت چسبیده ای حواست باید به کارتن خواب هاهم باشد ، نکند سر دوربینت بلایی بیاید. گاز اشک آوری را که نیروی انتظامی قولش را داده ، با اینکه پولش را خیلی وقت است که به ... پرداخت کرده ای هنوز به دستت نرسیده تازه اگر هم الآن همراهت بود جز درد سر حمل چیز دیگری نداشت. هرطور شده باید بروی ، در بست گرفتن ریسک است ، باید یک آژانس پیدا کنی حتا اگر نتوانی پولش را از اداره بگیری. امان از دست این شغل.
3 از کار سیاسی خسته شده ای ، عکاسی ورزشی هم ابزار خودش را می خواهد که تو توان تهیه اش را نداری ، تصمیم می گیری مدتی روی سوژه های اجتماعی کار کنی، بعد از راضی کردن دبیر سرویست و یک مدت دنبال سوژه گشتن ، پسرکی را که صورتش سوخته و سمت چپ بدنش لمس است و در پیاده رو با نواختن آکاردئون گدایی می کند را زیر نظر می گیری ، دلت برایش سوخته ، میخواهی با تهیه گزارش از او و زندگی اش کاری برایش بکنی البته شاید با شرکت دادن عکس ها در مسابقات عکاسی شهرتی نیز برای خودت دست و پا کنی . پشت یک دیوار مخفی می شوی تا متوجه تو نشود و عکس هایت نیز طبیعی باشند ، در یک فرصت مناسب چند عکس از او میگیری ، با شنیدن صدای شاتر دوربین بلافاصله متوجه تو میشود نا گهان تمام بدنش سالم شده و به طرفت حمله ور می شود. دیر بجنبی دوربینت را از دستت می غاپد ، سریع دوربین گران قیمت روزنامه را پشتت مخفی میکنی تا ازدسترسش دور باشد ، با عصبانیت میگوید : ــ یالا فیلمش رو در بیار، یالا… بَره چی عکس میگیری ؟ می خواهی او را آرام کنی اماهرچی برای کارَت دلیل و بُرهان می آوری او اصلا ً گوشش بدهکار نیست و همچنان داد و هوار میکند و می خواهد دور بین را از دستت بگیرد و به قول خودش فیلم را از داخلش در بیاورد ، چند نفر جمع میشوند ، میخواهند وساطت کنند اما او نمی خواهد کوتاه بیاید، گدا های سمت دیگر چهار راه هم برای حمایت از همکارشان به جمع شما ملحق میشوند و تو دیگر مجبور می شوی کوتاه بیایی ــ این دوربین دیجیتال ِ الان عکست رو پاک میکنم اما او معنی دیجیتال را نمی فهمد و فکر میکند میخواهی سرش کلاه بگذاری ، حرفت را قبول نمیکند. یکی میگوید : ــ از زور بیکاری اومدی از اینها عکس میگیری؟ دیگر نمیداند که این شغل تواست و تو عاشق این کارَت هستی . همین فرصت کاری را هم با بد بختی برای خودت جور کرده ای . خلاصه با وساطت مغازه دار ها ی اطراف غائله می خوابد و تو دست از پا دراز تر به روز نامه بر میگردی و در راه با خود فکر میکنی حالا جواب دبیرسرویسم را چه بدهم؟
4 چند روز مانده به نیمه شعبان خیابان های شهر به طرز زیبایی آذین بندی شده اند و تو که به قول خودت عکاس هستی هَوَس میکنی از چراغانی ها و آذین بندی ها عکاسی کنی کارت را از میدان الرسول شروع میکنی تا از نمای زیبای مسجد هم در کادرهایت استفاده کنی ، وسط میدان سه پایه را می کاری و دوربین آنالوگت را رویش سوار میکنی پشت دوربین مشغول کادر بندی و سایر تنظیمات می شوی ، لحظاتی بعد صدای بوغ اتومبیل ها باعث میشود سرت را بلند کنی، چند اتومبیل سرعتشان را کم کرده اند تا ببینند داری چه کار میکنی و همین موجب ترافیک شده و سایر راننده ها را عصبانی کرده ، راننده پراید سفید رنگ که از همه به تو نزدیک تراست می پرسد : ــ آقا، در شهره ؟ به او لبخند میزنی تا برود ، دوباره مشغول کار میشوی ، هنوز چند فریمی بیشتر نگرفته ای که صدای یک جوان از داخل یک خودروی مدل بالا که صدای ضبطش هم زیاد است حواست راپرت میکند ــ آقا ازما هم بگیر... بعد همراه دوستانش که در خودرو نشسته اند میزنند زیر خنده . سرگرم کارت هستی و متلک ها هم همچنان به سویت میبارند انگارمردم میخواهند موقع کار حوصله ات سر نرود از این زاویه که عکاسی کردی ، ساک، دوربین و سه پایه ات را بر میداری و به سمت دیگر میدان میروی و شروع به کار می کنی ، باز هم باید در کنار عکاسی ات متلک ها را تحمل کنی و نگذاری روی اعصابت تاثیر بگزارد نا گهان احساس می کنی دو نفر به تو نز دیک می شوند ، از دور می گویند : ــ آ قا چکار می کنی ؟ بعد از وَرانداز کردنشان می گویی: ــ ... دارم از چراغانی ها عکس میگیرم ــ مجوز این کار رو دارید ؟ ــ ببخشید شما ؟ ــ ما ... هستیم و بعد کارتِ شناسا یی ات را می خواهند و خلاصه بدون هیچ دلیل منطقی ای جلوی کارَت را میگیرند و تو را به مسجد میبرند تا به کسانی که اصلا نمی دانی کی هستند و این کار تو چه ربطی به آنها دارد ، جواب پس بدهی ، باز هم اگر عصبانی بشوی به ضررت خواهد بود و کارَت بیخ پیدا خواهد کرد ، اینجاست که متوجه می شوی یک عکاس باید هنر زبان بازی راهم بداند تا بتواند اول خود و بعد لوازم و فیلم داخل دوربینش را نجات بدهد. بالا خره بعد از ساعتی مُعطلی باز هم دست خالی باز می گردی .
5 باطومش را جلویت گرفته تا اَزَش حساب ببری ، نمیگذارد جلو تر بروی ولی تو کارَت ایجاب میکند که در قلب معرکه باشی. چند عکاس زرنگی کرده اند وخودشان را به وسط معرکه رسانده اند . دانشجویان از شعار دادن خسته شده اند و می خواهند به طرف سفارت انگلیس هجوم ببرند ولی پلیس اجازه نزدیک شدن آنها را به دیوار سفارت نمی دهد در این هنگام درگیری مختصری بین پلیس و دانشجویان روی میدهد ، سربازی که جلویت را گرفته بود حواسش پرت میشود و تو از فرصت استفاده میکنی و خودت را به در گیری میرسانی مشغول عکاسی هستی که چند مشت و لگد به تو نیز اصابت میکند ، تو باید کارت را ادامه دهی، دانشجویان متفرق میشوند و تو همراه چند عکاس دیگر میمانید پلیس اینبار به سمت شما هجوم می آورد تا شما را متفرق کند می خواهی فرار کنی اما ... یک ماه از آن ماجرا گذشته و تو دوربینت را از تعمیر گاه تحویل گرفته ای جای باطومی هم که نوش جان کرده بودی خوب شده فقط درد خفیفی در ناحیه کتف احساس می کنی . مسئول حساب داری روزنامه تنها لطفی که کرده این بوده که پول تعمیر دوربین را برایت قسط بندی کرده . و تو باید هر طور که شده این موضوع را از همسرت مخفی نگه داری .چون تازه به قول داده ای که دیگر نگذاری کارت روی زندگی ات تاثیر منفی داشته باشد. برای چندمین بار با خودت می گویی ، پدر این علا قه بسوزه ، ای کاش هیچ وقت عکاس مطبوعات نمی شدم.
مهدی فرهمند عکاس مطبوعات
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 15:26 توسط مهدی فرهمند
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی شهری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:6 توسط مهدی فرهمند
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:48 توسط مهدی فرهمند
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:23 توسط مهدی فرهمند
|
|
||